آیا کودک برای یادگیری حتماً به فعالیتی نیاز دارد که از ابتدا با هدف «آموزش» طراحی شده باشد؟
از نگاه رویکردهای نوین تربیتی و بهخصوص در فلسفه مونتسوری، پاسخ همیشه «نه» است.
گاهی یک کودک با ریختن آب در لیوان، شستن یک میوه، پهن کردن سفره، آب دادن به گلدان یا جمع کردن لباسهای خودش، فرصتهای یادگیری بسیار ارزشمندی پیدا میکند؛ چون در حال مشارکت واقعی در زندگی است.
بازی بخش بسیار مهمی از کودکی است و نباید آن را کماهمیت دانست. بازیهای آزاد و بازیهای هدفمند میتوانند به رشد توجه، حافظه کاری، خودکنترلی و حل مسئله کمک کنند.
کودک در زندگی روزمره هم دائماً در حال یادگیری است.
وقتی کودک یک پارچ کوچک را برمیدارد و برای خودش آب میریزد، فقط در حال تمرین حرکت دست نیست.
او باید:– مقدار آب را تخمین بزند،– حرکت دستش را کنترل کند،– تمرکز کند،– نتیجه کارش را ببیند،– اگر آب ریخت، راهی برای جمع کردن آن پیدا کند،– و در نهایت تجربه کند که «من از پس این کار برآمدم.»
اینها مهارتهایی هستند که در زندگی واقعی معنا پیدا میکنند.
یکی از ویژگیهای مهم فعالیتهای زندگی واقعی این است که کودک نتیجه کارش را میبیند.
وقتی کودک یک دستمال را روی میز میکشد و لکهای را پاک میکند، هدف فقط حرکت دادن دست نیست؛ واقعاً اتفاقی افتاده.
میز تمیز شده است.
وقتی گلدان را آب میدهد، گیاه واقعاً آب دریافت میکند.
وقتی میوه را میشوید، واقعاً برای خوردن آماده میشود.
وقتی لباسهای خودش را سر جایشان میگذارد، واقعاً محیط مرتبتر میشود.
در این موقعیتها کودک احساس میکند عضوی از محیط است و میتواند در آن نقش داشته باشد.
در مونتسوری، بخشی به نام «زندگی عملی» یا Practical Life وجود دارد.
در این بخش، کودک با فعالیتهایی روبهرو میشود که بخشی از زندگی واقعی هستند؛ مثل ریختن، شستن، آمادهکردن غذا، مراقبت از محیط، لباس پوشیدن و مرتب کردن وسایل.
هدف این فعالیتها فقط انجام دادن یک کار خانه نیست.
کودک همزمان در حال ساختن مهارتهایی مثل هماهنگی حرکتی، تمرکز، نظم، کنترل حرکت و استقلال است.
برای همین در نگاه مونتسوری، «شستن میز» فقط شستن میز نیست.
کودک در حال تجربه این است که:
«من میتوانم کاری را شروع کنم، انجام بدهم و نتیجهاش را ببینم.»
پس اسباببازیهای آموزشی بد هستند؟
اصلاً.
مسئله، جایگزین کردن «فعالیت واقعی» با «فعالیت آموزشی» نیست.
یک پازل میتواند فرصت خوبی برای حل مسئله باشد.یک بازی نوبتی میتواند خودتنظیمی و توجه را تمرین کند.بازی ساختوساز میتواند برنامهریزی و خلاقیت را درگیر کند.
اما اگر تمام تجربههای کودک را به فعالیتهایی محدود کنیم که بزرگسال از قبل برای «آموزش» طراحی کرده، ممکن است فرصت مشارکت کودک در زندگی واقعی را کمتر کنیم.
کودک به هر دو نیاز دارد:هم بازی،هم زندگی.
چه کارهای واقعی میتوانیم به کودک بسپاریم؟
لازم نیست کارهای پیچیدهای طراحی کنیم.
اتفاقاً بهتر است از همان زندگی روزمره شروع کنیم:
گذاشتن قاشق و بشقاب روی میز
شستن میوه
ریختن آب در لیوان
آب دادن به گلدان
جمع کردن لباسهای خودش
گذاشتن اسباببازیها سر جایشان
کمک در آماده کردن یک میانوعده ساده
پاک کردن آب یا چیزی که خودش ریخته
باز و بسته کردن زیپ و دکمه لباس
مراقبت ساده از وسایل شخصی
اما یک نکته مهم…
«کار واقعی» قرار نیست تبدیل شود به فهرستی از وظایف برای کودک.
هدف این نیست که کودک را مشغول کنیم یا از او انتظار داشته باشیم کارهای خانه را انجام دهد.
هدف، مشارکت متناسب با سن و توانایی کودک در زندگی واقعی است.
برای همین باید محیط را هم متناسب با او آماده کنیم.
مثلاً اگر قرار است کودک آب بریزد، پارچ و لیوان باید برای اندازه و توانایی او مناسب باشند.
اگر قرار است میز را پاک کند، ابزار باید قابل استفاده برای او باشد.
در مونتسوری، بزرگسال فعالیت را به شکل قابل فهم نشان میدهد، شرایط را آماده میکند و بعد تا جایی که کودک توانایی دارد، فرصت تجربه مستقل را به او میدهد.
شاید مهمترین چیزی که کودک یاد میگیرد…
این باشد که:
«من فقط کسی نیستم که باید برایش کاری انجام دهند؛من میتوانم در زندگی خودم نقش داشته باشم.»
کودک با هر تجربه واقعی، کمکم با مفهوم مسئولیت، مشارکت، حل مسئله و توانمندی آشنا میشود.
پس دفعه بعد که کودک خواست در آشپزی کمک کند،خواست آب بریزد،یا اصرار کرد خودش میز را پاک کند،
قبل از اینکه بگوییم:
«ولش کن، من انجام میدم؛ تو هنوز کوچیکی!»
شاید بد نباشد کمی مکث کنیم.
گاهی همین کارهای ساده و واقعی،یکی از ارزشمندترین فرصتهای یادگیری کودک هستند.